از روزهای کودکیم تا کنون را که مرور میکنم…
زندگی روز به روز سختتر…
آرامش نایابتر…
و سرعت حوادث سنگین بیشتر و بیشتر شده است.
البته گاهی سرابهایی نمایان شده است که اگر چنین شود و چنان شود، زندگی بهتر میشود.
اما سراب هم که از اسمش معلوم است.
سرابها آمدند و گذشتند و تمام شدند…
و چیزی جز حسرت باقی نگذاشتند!
حالا که سن بالا رفته و برخی تخیلات جوانی فروکش کرده و تجربه سرابها بارها و بارا تکرار شده…
امیدم از همه دنیا و اهل دنیا قطع شده…
تنها یک امید باقی مانده…
تنها یک امید…
و آن مولایم و مولای همه خلایق!
آقایم و آقای همه جهانیان!
سیدم و سید همه سادات!
رهبرم و رهبر همه تشنگان هدایت!
امامم و امام همه مؤمنین!
کهف حصین!
غیات مضطر مستکین!
ملجأ الهاربین!
بقیة الله الاعظم حجة بن الحسن…
صلوات الله و سلامه علیه و علی آبائه است.
ای آخرین امید!
چشمهای نگران پی تو میگردند…
دلهای تپان تو را میجویند…
قلبهای مضطرب به تو دل بستهاند…
ای تنها امید کجایی!
خدا کند که بیایی!
خدا کند!